قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1176
تاريخ الفي ( فارسى )
را فرمود تا از گرداگرد آن قلعه برخاستند و دور تر نشستند . مردم قلعه اين معنى را غنيمت دانسته در ساعت از قلعه بيرون آمده به جانب كوهها گريختند . پس مسلمه به اندرون شهر درآمده فرمود تا حوضها را پر آب كرده راه آب چشمه را گشودند و آن شهر را به چهار قسم ساخت . يك بخش به مردم دمشق داد ، يكى را به اهل فلسطين داد ، يكى را به اهل حمص و چهارم را به اهل جزيره سپرد . و تمامى ولايت باب الابواب را به فريد بن اسود ثعلبى تفويض فرموده و مروان بن محمّد را به جاى خود در آذربايجان گذاشته خود متوجّه دمشق گرديد . چون تركان دانستند كه مسلمه به دمشق رفت ، همه بازگشتند و به شهرهاى خود آمدند و در قلاع خود قرار گرفتند و گماشتگان مسلمه را بيرون كردند . اين خبر چون به مروان بن محمّد رسيد با لشكرى عظيم متوجّه آن ولايت گرديد . و هر جا كه مىرسيد مردم آنجا را قتل مىكرد و هيچ كس را نمىگذاشت . خاقان چون از اين معنى وقوف يافت يكى از امراى خود را ، كه مشهور به هزار طرخان بود ، با چهل هزار كس به جنگ مروان فرستاد . جاسوس مروان اين خبر را به مروان رسانيد . مروان نيز يكى از سرهنگان خود را با چهل هزار مرد به جنگ [ 157 ب ] هزار طرخان تعيين نموده پيشتر فرستاد و خود متعاقب [ رفت ] . اتفاقا قريب به نماز پيشين هر دو لشكر به هم رسيد و جنگ درگرفت . سپاه مروان مردانه كوشيدند و خاقانيان نيز تقصير نكردند ، امّا ظفر و نصرت از جانب اهل اسلام بود . هزار [ طر ] خان به قتل رسيد و بقيّة السيف روى به گريز نهاده هر گروهى به جانبى رفتند . مسلمانان غنايم بسيار يافتند . چون خبر كشته شدن هزار [ طر ] خان به خاقان رسيد بسيار هراس بر وى غلبه كرده و مضطرب شده كس پيش مروان فرستاد و گفت : اكنون تو به غايت مراد رسيدى . غرض تو چيست ؟ بگو تا آن به فعل آريم . مروان جواب داد كه : غرض من آن است كه تو به دين محمّدى درآيى و مسلمان شوى تا ولايت تو را به تو گذاشته بازگردم ، و الّا به يقين تو را مىكشم و ولايت تو را به ديگران مىدهم . چون رسول بازگشت و از زبان مروان اين پيغام به خاقان رسانيد خاقان چون بسيار ترسيده بود قبول اين معنى كرده و گفت كه : كسى نزد من فرست تا شرايط و قواعد دين محمّدى را به من تعليم كند كه من مسلمان مىشوم . پس مروان نوح بن سائب اسدى و عبد الرحمن خولانى را پيش خاقان فرستاد تا او را مسلمان ساخته قواعد اسلام را به او تعليم كنند . چون ايشان پيش خاقان رفتند خاقان گفت : مى و خوك و مردار را بر من حلال كنيد تا من مسلمان شوم . عبد الرحمن خولانى روى به نوح اسدى آورد گفت : مصلحت در آن است كه ملتمس او را اجابت كنيم تا به اسلام درآيد و كلمه شهادت بر زبان راند . بعد از آن مىگوييم كه